تبليغاتX
اي آرزوي گمشده ميهمان کيستي
عشق = زجر

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

+ نوشته شده در  2008/5/16ساعت 5 قبل از ظهر  توسط راميار  | 

آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را  



تنه من لاشه فقر است

من زنداني زورام

از كجا مرگ مي‏خواستم

حقيقت كرد مجبورام

 



دست بردار از اين ميكده ي سر به سري

پاي بگذار به اون راهي كه فكر كني بهتري

كه فقط فكر كني بهتري؟

دست بردار و برو ول كن اين خم ساغري رو

اي عشق با تو حرف مي زنم اي رنج مگر آجري؟

اي كاش داورئي در كار بود

اي كاش قضاوتي در كار بود... 

TinyPic image



نمی توانم از عشقم برایت بگویم 

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

 امااین احساس نیرومند است  

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

 شبی دیگر بی تو  اینجاباشم  دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

+ نوشته شده در  2008/4/2ساعت 5 قبل از ظهر  توسط راميار  | 

من غلام قمرم غير قمر هيچ نگو
پيش من جز سخن شهد شكر هيچ نگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو

قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو

گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشرراست
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو

اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو



زهی عشق زهی عشق

 

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه
که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران
زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم
چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل​ها
غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید
که اغیار گرفتست چپ و راست خدي

خدایا



ای کاش آب بودم

ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی.ــ
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی ست در مرز ناممکن. نمی بينی؟

ای کاش آب بودم ــبه خود می گويم ــ
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند
درآتش سوختن را؟

يا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشيدن
از آن پيش تر که صليبی ش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟

يا به سيراب کردن لب تشنه يی
رضايت خاطری احساس کردن
حتا اگرش به زانو نشانده اند
در ميدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردن اش بزنند؟

حيرتت را برنمی انگيزد
قابيل برادر خود شدن
يا جلاد ديگرانديشان؟
يا درختی باليده ناباليده را
حتا
هيمه يی انگاشتن بی جان؟

می دانم می دانم می دانم
بااين همه کاش ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم که دل خواه من است.

آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره يی بودم پاک
از نم باری
به کوه پايه يی
نه در اين اقيانوس کشاکش بی داد
سرگشته موج بی مايه يی.

 

+ نوشته شده در  2008/4/2ساعت 4 قبل از ظهر  توسط راميار  |